پنجه طلایی
همه اشعار و قطعات ادبی این وبلاگ سروده های نویسنده وبلاگ(خاطر)می باشد

 

82)

دوشنبه شب ساعت 19:39 - 28 آذر 1390

کی به پایان می رسانی این ربودن های بی هنگام را" ×

کی به رویا می کشانی این حقیقت های بی سامان را

 

از تو آیا خاطری می گردد ایمن در خیال

رو به گور، آن می بری، این درد بی درمان را

 

تو به زندان می بری این اسیر در قفس

تا زوال دین و ایمان های بی فرجام را

 

شوق دیدن ها ندارد چشم های بی فروغ

زین پس هم، چاره کن این اسیر بی فرمان را

 × فریدون مشیری

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ توسط خاطر | پيام ها ()

 

81)

جمعه شب ساعت 20:20-  4 آذر 1390

 آنکه برده است ز من فلسفۀ هوش و حواس

کاسۀ صبر و قرارم تله با عشق کند

 

و چنان حکم براند به سر و قلب و به دل

که دو جانِ سر و این دل هوس عشق کند

 

مبتلا گشت دل من به فریب تو، زمان

چاره ساز درد این عشق مگر عشق کند

 

پیمانه گریزان ز من و، من گریزم ز جهان

چارۀ درمان دل را هم مگر عشق کند

 

من دیوانه کجا و دل بی ناله کجاست؟!

کو حکیمی که دلم، فلسفه عشق کند

 

این که آن پایین و بالا بی خبر خفته منم

کو طبیبی که به جانم نسخۀ عشق کند

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط خاطر | پيام ها ()

 

80)

جمعه عصر ساعت 19، 23 اردیبهشت 1390

 

سیب را بچین که وقت رسیدن رسیده است

چیدن از برای اندوه رسیدن رسیده است

 

زین سایه های وهم و خیالات این بهار

تبر پریشانیِ اندوه و غم ها رسیده است

 

این سایه سار مهربانی خورشید نوبهار

از تحمل زمهریر زمستان رسیده است

 

نشان از سزای سبز زمانه ز دوران مگیر

طناز این زمان زین بهاران رسیده است

 

چون پرستوی بی آشیان نوبهار

خوی سرمستی و نشاط بهاران رسیده است

 

بهر خدا طاقتی ز سرما کن اختیار

که سودای این بهار به گوش جهانیان رسیده است

 

از سقراط این زمان نشان سبزه ها مگیر

کاین فلسفه لاجرم به پایان رسیده است

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط خاطر | پيام ها ()

 

79)

چهارشنبه شب ساعت 20:21 – 27 بهمن 1389

 

هوا سرد است و باز هم برف، آهسته می بارد

طنین سینه ام چون موج ، پیوسته می نالد

 

چه گویم من در این آشفته حالی های سوز ِشب

تمنا می کند چشمم، ولی پیوسته می بارد

 

سکوت آینه امشب چو ساز غم به دست گیرد

بنالد سینه اش هر شب، چنان پیوسته می بالد

 

هوا رو به فزونی می زند سرمای ننگینش

ز سوزَش باد ِدلخونین، چنان سرگشته می نالد

 

چه کسوت دارد اینجا غم، که این ابر دل آزرده

که با فریاد و با غوغا، چنان سربسته می نالد

 

چنان پَر بسته مرغی در قفس مانَد دل زارم

ز رنج و فقر بی بالی چنان دلخسته می خواند

 

فریبای دو چشم تو چه حکمت ها به من آموخت

چنان سرگشته ام، چشمم، چو ابر خسته می بارد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط خاطر | پيام ها ()

 

 

78)

شنبه صبح ساعت 10:53 – 20 آذر 1389

 

کوکِ ناکوک (قطعه)

 

سه تارم می شود یارم در این شب های بی حاصل

به ساز این جهان کوکم، به ساز آن جهان کوکی

 

نوای ساز من امشب، طنین خلوت دل هاست

به سودای فغان کوکم، به سودای زمان کوکی

 

بسازم نغمه های ساز ز تحریر شکوه دل

به سودای دعا کوکم، به زنجیر شفا کوکی

 

نیایش می کند سازم به سوز نغمه اش امشب

به تحریر وفا کوکم، به تقریر صفا کوکی

 

بسازم کوک سازم را به کوک ساز این شب ها

به ساز این فغان کوکم، به ساز آن فغان کوکی

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط خاطر | پيام ها ()